تبليغاتX
...تا از برهوت حرف بگذری
برهوت به خاطر خشکی دلنشین است، اینجا دنبال آب نباش.

وقتی تب می کنم و در سرما به عرق می نشینم بیشتر از خستگی و دورتر از هوشیاری، خودم را در خاطره ها ظهر نشین جاده ی عجیب راه می بینم. همان جاده ای که ظهرها، آرام می شد و مترسک سیاه پوش و نگهبان جالیز کرانه ی راهش، میزبان خسته ای را می نمود وقتی  بعد از مهمانی پر ریخت و پاش و شلوغش تکیه می داد به ستون مرمرین اتاق بزرگ مهمانی، در سکوت، در تنهایی، به شده های پیش از اینش می اندیشید. مترسک، مثل میزبان اکنون من به مهمانان یکباره اش و به افکار و صداهایی که در فضا منتشر می کردند فکر می کرد. در خلوت ظهر گاهی جاده، گهگاه بادی می وزید و همچنان که ریگ های راه را جا به جا می کرد به تناسب تعظیم گندم های جالیز کرانه ی راه، پوشش سیاه مترسک را نیز تکان می داد. فراخی این جالیز ناگهان، دهانه ی راه را تا انتهای پیچ بعد از کوه، کم عرض کرده بود. ماشین ها برای عبور، باید راه را تا پیچ بعد از کوه طی می کردند و از مسیری که می رسید به نگاه مرده ی مترسک، مقصدشان را پیش می گرفتند. فاصله کم بود، اما زمان می برد. مخصوصا وقتی سر مترسک میزبان، شلوغ می شد و بیشتر از همه برای راننده هایی که اصلا حوصله ی عبور و مرور را نداشتند. در عبور و مرور جاده  خودرو ها بدون فاصله ی قابل توجهی از هم، تقریبا مماس، راننده هایشان عرق ریزان، دیگرانشان کت و شلوار پوشان و آدامس به دهان، یا سیگار دودکنان، بعضی هایشان از تشنگی یک بطری آب جویان، منتظر حرکتی از خودروی جلویی، ناخواسته مجبور به تحمل صبر بودند. زیر آسمان ابری جالیز روزهای قبل تر، بارانی اگر می بارید، برفی اگر می چکید مهمانی تلفات هم می داد از خون لخته شده ی تصادف در آن سرما تا نفس داغ خسته پیرزنی مسافر. اما بهار فصل خوشایند تری بود. هوای تازه آفتاب زده ی روزهای سال نو جالیز را رنگی می کرد و نگاه پشت شیشه ی بچه ها را محو صحنه ی اتفاقی بوم گونی که می دیدند: آفتاب صبحی که دست یازیده بود به این وجب های غریب زمین خداوند و موهای مترسک را با شانه ی نسیم به عقب می افشاند و حنا می زد چه؛ تصویر موهای دیده شده از آن صحنه همیشه بور می نمود. و رنگ سبز بهار  و بوی لطیف فضا و لبخندی که تصور می شد از دهان نداشته ی مترسک و غروب چنان روزهای سال نو جشن شاعری بود برای عاشق پیشه ها اما همچنان کلافگی وجود داشت به خاطر روان نبودن عبور و مرور. آنهایی که پی تصادف مرگبار این راه سوگوار می شدند، آن هایی که عروس کشانشان اتوبانی بود و از همین راه ادامه داشت و حتی آن هایی که بدون ترافیک و معطلی بارها در این مسیر رفت و آمد کرده بودند هم می دانستند که برای حل مشکل این گذرگاه تنگ راه ساده ای وجود دارد.  مثل ظهر من، ظهر یک روز عادی که نه بارانی بود و نه در بهار و مثل همه ی ظهرهای دیگری که بعد از این انتظار می رفت، جاده ی اصلی آرام بود و  شعاع نور آفتاب بساط گرمش را پهن کرده بود روی آسفالت نه چندان یکدست جاده. جاده آرام بود و از همه ی تصویرهای به یاد مانده سکوت می بارید.
شاید من، امروز تونلی باشم که راننده ها برای حل مشکل این گذرگاه تنگ سخته اند و مترسک و مهمانانش را روانه ی خاطره ای مبهم. تونلی که آدم ها ی سریع، از آن عبور می کنند و گاهی پی یک تصادف مرگبار دیگر، بدون این که مسافر ها بدانند فرو می ریزد و تب می کند. تونلی که هر هروز ظهر نشین جاده ی عجیب راه است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد عادل  |